تبليغاتX
به وبـــــــــلاگ پــــــزشـــــــکــی 83 خــــــوش آمــــــدیـــــد خوش آمدید دانشجویان پزشکی 83
این سایت مربوط به دانشجویان پزشکی ورودی 83 دانشگاه علوم پزشکی لرستان است
                          
سلام.
استاجر بخش اعصاب و روان شدم.

ماه ها بود منتظر این اتفاق بودم و براش لحظه شماری می کردم.
بذارید از اولش یعنی شنبه شروع کنم..
اسمش بیمارستانه اما به تنها چیزی که شباهت نداره همین کلمه س
شاید اگر روپوش سفید پوشان!!! رو نبینید فکر کنید وارد یک خونه یا زندان یا مدرسه ی نظامی شدید
در پرت ترین نقطه ی شهر...روز اول از سرویس جا موندم.از قضاوت دیگران می ترسیدم وقتی به تاکسی اشاره می کردم:بیمارستان اعصاب و روان..
تا این که رسیدم ...محوطه ای محصور و محبوس...دریغ از گل یا درخت یا...
برهوت!
نگاه هایی اضطراب آلود چشمامو پر کرده بود.با ترسی که سعی می کردم پنهانش کنم از لابلای مردان آبی پوش بیمار رد شدم و به آموزش رسیدم.
شروع شد...تخت ها تقسیم شد.برنامه ها ریخته شد..
آدم هایی رو اون جا دیدم که اگر برچسب بیمار روانی نخورده بودن,دقیقا همون هایی بودن که توی کوچه و بازار و دور و برمون پرسه می زنن..باهات حرف می زنن...می خندن...می گرین...می ترسن...فریاد می کشن...فرار می کنن..پرخاش می کنن..می زنن...می کشن..می میرن...
وقتی با پیش داوری وارد میشی حتی کارکنان اون جا رو هم شاید با اون ها اشتباه بگیری!
اولین بیمارم پسری 22 ساله بود که وقتی بهش گفتم چرا آوردنت این جا,گفت:
چون با این طرف دهنم شام می خورم با اون طرف ناهار!
و من خشکم زد...اینترن ها همه زدن زیر خنده.اما من دست هام رو که زیر سکوی استیشن پرستاری گذاشته بودم به هم فشار دادم و گفتم : که این طور.
به من گفت: تو -بو- دوست داری؟
گفتم:چه بویی؟بوی خاصی رو حس می کنی؟
گفت: ببین!من بوی خاک میدم و به پیراهنش اشاره کرد.
{توهم بویایی داشت}
گفت:تو دوست داری بستری باشی یا بستنی؟
منم گفتم: هر دوش!
در واقع طبق راهنمایی های استادم نباید اجازه می دادم فکر کنه من بهش می خندم یا واسم مسخره س یا ازش می ترسم یا تعجب می کنم.
همین حرف هام باعث شد از حالت تدافعی در بیاد.
خلاصه اسکیزوفرنی داشت...با افکار دگر کشی.

بیمار دیگه م خانمی بود به اسم معصومه که وقتی صداش زدم هیچ کس توی بخش جوابمو نداد.از قضا ناخودآگاه رفتم طرفش و پرسیدم تو معصومه ای؟گفت:نه و به دیگری اشاره کرد. اون یکی خنده های هیستریکی کرد و گفت نه من نیستم و به یکی دیگه اشاره کرد...حس کردم وسط چند تا مجنون گیر افتادم.
برگشتم رو به همون اولی و پرسیدم اسمت چیه؟گفت:معصومه!!!!
که از اعتیاد پسرش آسیب دیده بود.توهم بینایی و شنوایی داشت.هذیان داشت.خلق و عاطفه ش منطبق نبود.حافظه ش مختل بود و ارتباط چشمی نداشت.
این هم اسکیزوئید بود

بیمار دیگه ای که استاد معرفیش کرد مردی 40ساله بود که با چکش پدرشو کشته بود.
توی مصاحبه اولش فکر می کردی یک فیلسوف و نظریه پرداز مهمه!
با کلمات شسته رفته و ادب و احترام و واژه های لاتین و حرکات متناوب دست و چانه و نگاهی خیره به زمین.با هذیان های شدید و شخصیت هیپرسکشوال.
وقتی پرسیدیم چرا پدرت رو کشتی؟گفت:
به نظر من خداوند من رو مامور قرار داده بود که این کار رو بکنم
یا یک سری جریانهای مافیایی و یا شاید هم یک فرقه ی بخصوص من رو به این کار هدایت کردن.و از این سه حال هم خارج نیست.
تفکر وسواسی شدیدی هم داشت.
فوق العاده خودبزرگ بین بود.
و به بیماری ش بینشی در حد سطح 2 یا 3 داشت و هنوز از پذیرش بیماری ش و درمان طفره می رفت و می گفت که به هیچ گروهی برای درمانش نیاز نداره.
در اتاق مدام باز و بسته می شد و اونو بی قرار می کرد.
که گفت: دستگیره ی در که پائین میاد و صداهایی که تولید میکنه نت هایی از موسیقی رو در ذهن من تداعی می کنه که من میتونم توی ذهنم ادامه ش بدم و به موزیکی که خودم دوست دارم برسم..
...شاعرانه بود...زیاد!

وبیمار دیروز که به کسانی که می دید و ما نمی دیدیم توی هوا اشاره می کرد...حرفاشونو تکرار می کرد و با خودش می خندید و مودب می شد و فکر می کرد و....سالادی از حرکات بی ربط.
اما
من توی این چند روز به یک چیزهایی شک کردم
-شاید این ها هذیان نیست...شاید جایی و به شکلی خاص این صداهاو تصاویر و بوها و مزه ها وجود دارند که مااز درکشون عاجزیم...
هرچقدر بیش تر بهشون توجه می کنم این فکر واسم رنگ بیش تری می گیره.
امروز هم که شوک الکتریکی رو از نزدیک دیدم و...دردم اومد.

چی بگم...
ما ادم ها با اجازه دادن به نفوذ درد واندوه و پایداریش تو روحمون و عدم پذیرش و ناباوری و طفره رفتن از التیام با خودمون چه ها که نمی کنیم و تارهایی که ما رو به زندگی و حس کردنش وصل می کنه رو با خشم پاره می کنیم و در حدی وحشی میشیم که زنجیرها هم ما رو به تخت وصل نمی کنن و صداشون توی راهروها می پیچه و توی فکر من...حرفهای من...و امثال من که از دیدن درد دیگران درد می کشیم.

این جا شبیه آسایشگاه نیست...این جا تبعیدگاه جسم هائیه که روحشون رو به گردباد حوادث و اتفاقات و دردها سپردن...

نمی دانم و همین درد مرا سخت می ازارد..

با ندونسته هام چه کنم؟؟؟

حس ناجی گری در من اوج گرفته و با منطق و عاقلانگی دست و پنجه نرم می کنه.
باید ببینم و یاد بگیرم.باید به این مرزهای نامرئی نزدیک بشم.چون نه می خوام بی تفاوت باشم و نه غرق در چه کنم ها و اندوه و دلسوزی.
و نه فرشته ی نجات.
باید سهم خودم رو پیدا کنم.
طبیب بودن به سادگی یک بخش یک ماهه ی روان رو پاس کردن نیست..
نباید ساده بگذرم.
مدام میگم سخت نگیر فردیس...اما جدی باش و تلاش کن.
اما درد همنوع های من تا روحم منو می سوزونه.
در این روزها که جرات دیوانگی کم است-

از خدا برای خودم و بیمارهام و تمام کسانی که در عذابند آرامش می خوام.

بعدها بیش تر می نویسم.
فعلا..
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

سلام
ما که از 3/12/87 اطفال رو شروع کردیم . این بخش هم زیبایی های خاص خودشو داره روز اول هستی رو دیدیم یه شیرخوار 7 ماهه ی خوشگلو تپل که به علت کاهش سطح هوشیاری بعلت مصرف تریاک تو NICU بستری بود الان حالش خوبه هر کی میره بالا سرش صورتشو میچرخونه طرفش و بش میخنده
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط یحیی میثم  | 

                                          

میلاد ِ یکی کودک

شکفتن ِ گلی را ماند

چیزی نادر زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد.

روزانه به گونه یی نمایان برمی بالد

بدان ماند که نادره ی نخستین است

و نادره ی آخرین.٭

 

                                               ٭مارگوت بیکل

 

امروز اولین تولد رو از نزدیک و به چشم خودم دیدم.اون قدر برای نوشتن اون لحظه،کلمه کم دارم که موندم اون همه وجد رو چطور برای شما توصیف کنم.به جرٲت می تونم بگم زیباترین صحنه ای بود که به عمرم دیدم و این اصلاً اغراق نیست.

اولین زایمانی که دیدم تولد یک دختر و پسر دو قلو بود که مادرشون زایمان ناموفقی در گذشته داشت و حالا کلی اضطراب از نگاهش به بیرون پرتاب می شد.اول از همه دختر کوچولوی خوشگلش به دنیا سلام کرد و تا به مادرش گفتن بچه ت به دنیا اومد با صدای مضطربی پرسید :"کُرِم سالِمه؟=پسرم سالمه؟" و اون لحظه من و دوستم زینب نگاهی به هم کردیم و آه کشیدیم که خدایا،هنوز هم دختر..." آره،کرت سالمه "

لحظه ای که اون دختر کوچولو پرید توی دنیا ،یه بدن نحیف لزج و کبود دیدم که دستاشو تو هوا تکون میداد و چشماشو داشت آروم آروم باز می کرد...اما هیچ صدایی ازش در نمی اومد..من ترسیده بودم..که یکهو خانم دکتر زد به کمرش و مثل چیزی که توی فیلم ها می بینیم خانم کوچولو،اولین نفسش که شبیه گریه بود رو کشید و به دنیا سلام گفت...اون لحظه خدا رو با همه ی وجود حس کردم که داره لبخند میزنه و به این بنده ی ناز کوچولوئی که خلق کرده ذوق می کنه.و بعد،اولین وابستگی زندگی بچه به دیگری-یعنی بند نافش که اونو به مادرش وصل می کرد-رو قطع کردن و توی دلم گفتم:می دونم درد داره کوچولو...ولی شاید این کم دردترین قطع وابستگی تو از چیزها و آدم های این دنیا باشه...این رو زود فراموش می کنی..باور کنید هیچ چیز به اندازه ی ظرافت انگشت های نوزاد،زیبا نیست...دست های کوچولوئی که مثل غنچه،باز و بسته میشن ..باور کنید که به دنیا اومدن،معجزه س...نفس کشیدن معجزه س..این که یک موجود بی نهایت زیبای زنده ی کوچولو وسط اون همه آب و توی تاریکی رحم مادرش با اون همه فشار دووم میاره تا به لحظه ی تولد برسه...سالم به دنیا بیاد..اهمیت سالم به دنیا اومدنو وقتی فهمیدم که سر زایمان آخر ایستاده بودم و نوزاد چون حفره ی لگن مادرش بدشکل و تنگ بود به سختی به دنیا اومد و یک کله ی عجیب غریب ِ کشیده داشت با چشمای غیرطبیعی،جوری که همه ترسیدن...و فوری بردنش بیرون تا معاینه ش کنن..که فهمیدن سالمه و فرم جمجمه ش به مرور زمان عادی میشه...چقدر همه شاد شدن..این شادیو وقتی می فهمی که این ها رو ببینی.

رفتم بالای سر دوقلوها و بهشون گفتم : مهمونای زمین!تولدتون مبارک...به دنیای ما خوش اومدین..و اونا نگاهم می کردن و انگشتاشونو تکون میدادن.ازشون پرسیدم از خدا چه خبر؟وقتی اومدید چیز خاصی بهتون نگفت که به ما بگید؟باور کنید یکهو دو تاشون با هم زدن زیر گریه...باور کنید گریه ای از سر دلتنگی بود...مثل گریه هایی که خودمون با یه بغض خاصی سر میدیم.انگار به یادشون آورده بودم که حالا از آغوش گرم خدا افتادن توی دستای سرد ما و باید از این جا به بعد،خودشون بگردن دنبال خدا و رد پاش و آغوش گرم خدا..

چه حس غریبی داشتم..اما شاد بودم و هستم.می دونم خدا هنوز به ما زمینی ها امید داره که هدیه هایی به این بزرگیو مستقیم از جانب خودش برامون پست می کنه...معجزه های کوچولوی بزرگی که معجزه بودنشون زود فراموش و عادی میشه..

و یک چیز دیگه این که – مادر –کلمه ی کوچیکی نیست.این همه صبوری،درد،نگرانی،ترس و عشق...کی حاضره نه ماه تو رو با خودش اینور اونور بکشه..با هر تکون خوردنت تنش بلرزه و با هر سکوتت بغض کنه..به فکر سیر شدن شکم و چشم و دلت باشه..تمام روزش به فکر کردن به آینده ی تو به شب برسه و شب هم نگران فردای تو باشه..همه ش به فکر تو...تو...تو...و خودش دیگه نامرئی بشه..فراموش بشه،حتی توی ذهن خودش..این ها به خدا قسم کم چیزی نیست..این ها همه از سر عشقه،نه وظیفه..تازه این همه درد...درد..درد...سر زایمان...اون قدر درد داره که هیچ فریادی اونو از درد خالی و رها نمی کنه...و تمام طول زایمان تو فکر شنیدن قشنگ ترین گریه ی دنیا-گریه ی تو...صدای نفس های تو-باشه و از لذت به دنیا آوردنت هیچی نفهمه...و بعد از اون هم شبهای بی خوابی و ترس و ترس و ترس...ترس از افتادنت وقتی بدون تکیه گاه دستاش،اولین قدماتم نمی تونی برداری...ترس از شکستنت وقتی  زیر فشار های زندگی تو رو خمیده و اخمو می بینه..نگرانی از آینده ت..و بعد هم رها کردنت و به دیگری سپردنت..یک مادر درونش چقدر جا داره واسه این همه...چه صبر عظیمی...و مهم تر از اون چه عشق بزرگ و بی ریا و بی توقعی...

 

 باور کن این شعار نیست که هر انسان یک معجزه س..یک معجزه س...

 

دیگه بهتره این سطرهای آخر رو سکوت کنم.

خلاصه این خاطره ی بی نهایت شیرین روز اول استاجر بخش زنان شدنم بود.صحنه هایی فراموش نشدنی.می نویسم که یادم نره خیلی چیزا.امیدوارم مثل خیلی از متخصص های این رشته که دیگه واسشون تولد و زایمان دیدن عادی شده،به این معجزه ی زیبا و مجسم، عادت نکنم.


 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

 

بهترین لحظه ها

                       روزها

                                 سال ها را

با تمام جوانی

روی این پله های بلند و قدیمی

                                            زیر پا می گذارم

بین بیداری و خواب

رو به روی تو در لحظه ای بی کران می نشینم...

راستی باز هم می توانم

بار دیگر از پله ها

                         خسته

                                 بالا بیایم

تا تو را لحظه ای بی تعارف

روی آن صندلی های چوبی

با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟

بهترین لحظه ها...

لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما

قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود

قصه ی عاشقان بود

 

راستی

روزهای سه شنبه

پایتخت جهان بود!

                                      (قیصر امین پور)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

                               

سلام

خیلی وقت از آخرین نوشتنم می گذره....شاید به اندازه ی یک فصل....شاید به اندازه ی یک پائیز بزرگ تر و با تجربه تر شدم٬اما نه گفتم٬نه نوشتم...محض اطلاع استاجر بخش داخلی شدم و این متاسفانه تنها توضیحیه که در مورد خودم می تونم بدم...و کلی انرژی که از دستم رفت...و کلی اتفاق تکراری...حوادث جدید...نگاه جدید به خیلی چیزا...نا امیدی...ترس...درس...اما خدایی که در این نزدیکیست...

توی لبخند چند بیمار درد کشیده٬توی صدای قدم مرگ که توی لحن چند تاشون شنیدم٬تو شکوه بهبودی خیلی هاشون٬توی کمک های همیشگی و تابلوش حسش کردم...هرچند گاهی خودمو دیدم و خودم...اونقدر که یکی از عزیزانم این مطلبی که در پایین می آرم رو واسم فرستاد...

حرف دیگه ای به ذهن و نوشتنم نمی آد.اما از خدا ممنونم...بی نهایت...و این جا هم می نویسم تا یادم نره خیلی چیزا...دعام کنین...ممنون.

 روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، مذهبم را و خلاصه تمام وابستگي هاي زندگی ام را !
 به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خداوند صحبت كنم و اگر نتوانستم دليلي براي ادامه ي زندگيم بيابم به آن نيز خاتمه دهم !
 به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه این زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت: آیا سرخس و بامبو را می بینی ؟
پاسخ دادم : بلی.
 خداوند فرمود: هنگامیكه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور و آب و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم.
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من از آنها قطع امید نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس بسیار كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید


  5سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می كردند.

خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمام این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات خودت بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی ؟ من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.

هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر كدام به نوبه   خود به زیبایی جنگل كمك می كنند. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی. هر اندازه كه بتوانی.
 ولي به یاد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد. و در هر زمان پشتيبان تو خواهم بود !
پس هرگز نا امید نشو....
 
موفق باشید و سرشار از آرامش 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/12ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش...

پس چگونه

بی امان روشن نگه دارم

سال ها این پاره آتش را

در کف دستم؟

تا بدانم هم چنان هستم!

 

سلام به همه ی دوستان و هم کلاسی ها و پزشک ها و پزشکهای بعد از این!!!

روزمون مبارک!

امیدوارم که دستامون وسیله ی شفا

و نگاه پر مهرمون دوا٬

و صدا و حرف هامون امید بخش جسم و جان های خسته و دردمند باشه.

و هیچ وقت فراموشمون نشه

برای چی خداوند ما رو برای ورود به این جایگاه عزیز و عظیم و خطیر

انتخاب کرد.

یادمون باشه که درد یعنی چی و دردمند یعنی کی.یعنی یک نیازمند نا امید که با کلی رنج و زخم و عذابی که داره تحمل می کنه به ما رو آورده و به امیدبخشی دانش و دستامون و حرفامون امیدواره..

یادمون بمونه حتی نگاهمون به یک بیمار پیام آور شفا باشه.

یادمون باشه گاهی یک لبخند کافیه برای مرهم  یک زخم شدن.

یادمون باشه بعد از این هفت خان‌٬هفت هزار مرحله پیش رو داریم و باید این مراحل رو طوری طی کنیم که شرمنده ی خدا و خلق رنج کشیده ی خدا  و خودمون نشیم.

بعد از این همه تلاش و رنج و خستگی و بی خوابی و استرس

باید نتیجه بگیریم.نه؟

و چه نتیجه ای خوش تر از دیدن لبخندی سرشار از رضایت و آرامش و تحسین یک دردمند شفا یافته.

و رضایتی که ته دلت حس می کنی از انجام سهم و وظیفه ت و با هیچ لذتی عوضش نمی کنی.تصور کن چقدر شیرینه !

بیا همین امروز از خدای شافی بخوایم کمکمون کنه همونی بشیم که به خاطرش تا این جا همراهیمون کرده و وارد این راهمون کرد.

و دست و دلمونو به خودش بسپاریم تا آرامشی رو بهمون ببخشه که بتونیم به روح و جان های بیمار هدیه ش کنیم.

امیدوارم به مرحله ای برسیم که بگویند:

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را... 

موفق باشید.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

1.

رد شو از ترس و به سایه بگو نه...

2.

دیروز به دوستام گفتم از این همه آدم های کهنه با عادت های ممتد تکراری خسته ام.

دلم آدم های نو می خواد...انسان های متنوع...کسایی که فقط حرف و حرف و حرف یا تنها سکوت و سکوت نباشن...آدم هایی که چند جورن اما هیچ جورشون اونجورشونو نفی نمی کنه...

متوجهی؟!

نه؟! بی خیال..

3.

به سکوت وشب بگو نه...بگو نه...

4.

امروز با یکی رفتم که مانتو بخره...اونقدر رنگ و مدل دیدم که ...

با خودم گفتم این خانم فروشنده از دیدن این همه آدم جورواجور و رنگارنگ خسته نمیشه؟

...راستی امشب سرگیجه هاشو کجا  بالا می یاره؟

از این همه دیدن...دیدن...اه...

5.

 گاهی حتی دلم نمی خواد تنهائیمو با هیچ چیز حتی فکر پر کنم...

گاهی از خلاء لذت می برم...

6.

هرچه هست همین است:

از این همه همهمه خسته ام...

7.

تو به این نو شدن از نو

بگو آره...بگو آره...

به دوباره ها بگو نه..

8.

راستی حواستون هست وام ضروری و وام خرید کالای پزشکی رو بهمون نمیدن و هیچ کدوممون هم صدامون در نمی یاد....

این یعنی بی بخاریم یا بی خیال و...

9.

 می خوام کمی این سطر رو سکوت کنم..

10.

همیشه به قدم و مرحله ی بعد فکر می کردم...همیشه رو به جلو...

استادامون چند قدم جلوترن..نه؟

دلم گرفت وقتی اون استادمو دیدم که با کلی علاقه به رشته ش و مردمش با حسرت به بیمارش که ترومای sw شدیدی داشت نگاه می کرد و با خستگی گفت: این جا کم کم تبدیل میشی به ماشین دوخت..و به بخیه زدنش ادامه می داد ومن ذوقی رو می دیدم که با هر بخیه تو چشمش سوزن می رفت....

از ذوقی که کور بشه می ترسم...شما هم بترسید...چون اون وقت...

11.

از تنهایی می گفتم؟

12.

دلم برای دریاچه ام – کیو - تنگ شده...

13.

دوستی با حالت غمگین و نگاهی به دورها می گفت چقدر خوبه که کنار خانوادتی و خسته که میشی...

14.

امروز وقتی دلم می خواست تنها نباشم دیدم راستی با این همه همه چقدر.....

15.

دلم یه سفر می خواد...یه جایی که دریا داشته باشه...بی نهایت آبی..

16.

چه خوب شد که نوشتن رو یادمون دادن.

17.

الان حالم نه بده نه خوب...و این خیلی خوبه...همین هم حالیه دیگه..

18.

راستی ما آدما چطور ترک بر نمی داریم با این همه احساسی که تو وجودمونه و این همه فکری که توی سرمون تکون می خوره و هر لحظه باز فکر و فکر و حس تازه...

در من که جا برای این همه همه نیست!

19.

به رهایی بگو آره...بگو آره...که جهان زیبا شه...

20.

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

 

http://idenju.persiangig.ir/image/12.jpg

 

بی قرارم

می خواهم بروم

می خواهم بمانم

دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم

می خواهم تنها بمانم

می خواهم به باران٬به بوی خاک٬

به اشکال کنار جاده بیندیشم

نگفتمت وقتی که خاموشم

تو در مزن؟

چرا زبان خاموش مرا

کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد؟

نه٬دیگر از آن پرنده ی خیس

از آن پرنده ی خسته...خبری نیست

می خواهم به آن پرنده ی خیس٬به آن پرنده ی خسته...

به

خودم

بیندیشم

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم

همین خوب است....

همین...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

                              The image “http://tn3-2.deviantart.com/fs11/300W/p/2006/221/2/2d00421e92cba285.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

شبنم و برگ ها یخ زده است

 

و آرزوهای من نیز

 

ابرهای برف زا برآسمان در هم می پیچد

 

باد می وزد

 

و توفان در می رسد.

 

زخم های من

 

می فسرد.

 

یخ ذوب می شود

 

در روح من

 

در اندیشه هایم...

  

 بودن تو

 

 ماندن تو:

 

   -بهار-

 

سلام دوستان

 

بهار نرم تر از آن  به لحظه هایمان نزدیک شد که با آمدنش جا بخوریم...

از خودم پرسیدم:

در کدام بهار درنگ خواهی کرد؟

از عید و لحظه های تازه ی بارانخورده کمی میترسم.عید-هر سال من را به یاد کارهای نکرده و لحظه های هدر رفته می اندازد.هر سال می ترسم که باز از لحظه های نوزاده به سادگی یک باد مسافر عبور کنم.

سال سال این چند سال

هر سال میگیم دریغ از پارسال

اما امسال نگفتم دریغ.نه .نگفتم.دیگر هرگز به عقب بر نخواهم گشت...جشن تازه شروع شده است.روبروی من تمامی رویاها و آرزوهایم قرار دارند...

راستی عجب سالی بود سال 86...فکر می کنم واقعا" روحم یک سال قد کشید.دارم قدم به قدم به خودم نزدیک می شوم و این خوب است...خوب...

راستی لحظه ی تحویل سال بر شما چطور گذشت؟

حس کردی زمین از سر پیچ خستگی چند میلیون ساله اش عبور کرد؟

به کدام سمت...کدام خاطره...کدام روز...کدام اسم...کلام...پرتاب شدی؟

من که تا به خودم آمدم صورت خیس از اشک خانوادهام را روی گونه ام حس کردم...

شاید اخشابی دعای تحویل سال را زیادتر از قشنگ خوانده بود که...

حالا باید بنشینم ببینم با 365 روز تازه به عمرم رسیده چه کنم که سیل خیالات مرا نبرد....تا نشوم 365 حسرت.

راستی از 1387 امین بهار چه می خواهیم تا برایمان شکوفه کند؟

تا جان جوانی مان سبز جوانه زند؟

 

فرقی نمی کند

آن فصل

-فصلی که می توان متولد شد-

حتما" بهار باید باشد

و نام تازه ی ما

حتما"

دیوانه وار باید باشد

فرقی نمی کند

امروز هم

ما هرچه بوده ایم

همانیم

ما باز می توانیم

هر روز ناگهان متولد شویم

ما

همزاد عاشقان جهانیم....

 

برای همه مون سالی سرشار از لحظه های خودمون بودن آرزو می کنم.

سالی که وقتی رفت بر لحظه های نابش حسرت نخوریم و با لبخند از آن یاد کنیم..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

                   

                 

                   

                               من آن موجم كه آرامش ندارم

                                 به آساني سر سازش ندارم

                               هميشه در گريز و در گذارم

                               نمي مانم به يك جا بي قرارم

                               سفر يعني من و گستاخي من

                               هميشه رفتن و هرگز نماندن

                                هزاران ساحلو ناديده ديدن

                             به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن

                                      من از تبار دريا

                                   از نسل چشمه سارم

                                      رهاتر از رهايي

                                     حصار بي حصارم

                                  ساحل حصار من نيست

                                   پايان كار من نيست

                                 همدرد و يار من نيست

                                 كسي كه يار من نيست

                                  در انتظار من نيست

                             صداي زنده بودن در خروشم

                            به ساحل چون مي آيم خموشم

                          به هنگامي كه دنيا فكر ما نيست

                           براي مرگ هم در خانه جا نيست

                            اگر خاموش بنشينم روا نيست

                           دل از دريا بريدن كار ما نيست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/16ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

 
**********

***********

نظر يادتون نره
به اميد ديدار